او بدون اینکه داستان نوشتن را از کسی آموخته باشد می نوشت.تمام ذهنش را روی کاغذ می آورد.قلم و کاغذ هر روز همراهش بودند.او به قلم و کاغذ عجیب عادت داشت.مدتی اما،قلم کمرنگ شد انگار جوهرقلم خشک شده بود.شاید قلم میخواست او زمانی برای خودش باشد و از قلم دور شود.غافل از اینکه زمانِ او برای خودش یعنی قلم.بعد از سال ها قلم دوباره رنگ گرفت و از کرده ی خودش پشیمان شد. که، ای کاش این سال ها را از او نگرفته بودم.و او دوباره نوشت.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 18:59 توسط حدیث کاشانی زاده
|
برچسب:
نویسنده: النا رادمنش
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 14:50